از همگی ممنون که بهم سر زدین...... و شرمنده همه که انقدر دیر سر زدم به خدا سرم خیلی شلوغه کارای مدرسه به قدری زیاد شده که بعضی شبا تا ۲ بیدارم......راستش دیگه وقت نمی کنم بیام ولی به فکر همتون هستم... این یک ساعت وقتی که اضافه دارم و اومدم بهتوم سر بزنم...... سعی میکنم در اسرع وقت یه اپ قشنگ بزارم.... قربون همتون برم....... تا بعد با یه اپ قشنگ بای بای.................... سلام به همه دوستای گلم..... شرمنده اگر دیر به دیر اپ میکنم راستش یه مقدار سرم شلوغه یه مقدارم تنبل خانوم شدم..... خوب بریم سر بحث شیرینه مدرسه..... تنها بدی که سال جدید داره اینه که اکیپه شر و شلوغه 6 نفره مارو امسال از هم جدا کردن امروز اولین جلسه درس عکاسی بود.....جاتون خالی تا تونستیم اتیش سوزوندیم... وقتی دبیرمون اومدو دره کارگاهه عکاسی و باز کرد یه لحظه همه بچه ها هنگ کردن....... کیف و بساط و ریختیم کارگاهه بقلی و رفتیم تو ....... خدا نصیب گرگه بیابون نکنه انگار تو غاره ما قبله تاریخ وارد شدی ..... تو تاریک خونه که دیگه هیچی ...به قوله یگانه: (( یا همه اماما!!!!!!)) مانتو کار که نیورده بودیم مجبور شدیم مانتو هارو در بیاریم.....دیگه شروع کردیم.....سمیرا خانومی که من باشم مقنعه رو بستم جلوی دهنم و پریدم بالای یه چهار پایه تا جلوی پنجره ها رو تمیز کنم ......خدا زیادش کنه!!!!انقدر اون بالا خاک بود میتونستی گل بکاری.... به یکی از بچه ها که نشسته بود میگفتم : (( حداقل کار نمیکنی برو از باغچه چندتا سنجد بکن(اخه مدرسمون درخت سنجد داره) واسه اینایی که نشستن تکون نمیخورن بلکه شفایی بشه ..... اول همه چیزایی که اونجا بودو بردیم بیرون..... هرکی یه کار میکرد .....زهره کفشا و جوراباشو در اورده بود چونباتمه( درست نوشتم؟) زده بود و پلاستیکای زیره دستگاهارو انداخته بود زمین میشست...... سحر کامپیوترهارو تمیز میکرد چند تایه دیگه میزای دستگاه هارو تر وتمیز میکردن ....خلاصه همه فعال بودن.....دبیرمونم میگشت مچ اونایی رو که از زیره کار در میرن و بگیره.... منو یگانه رفته بودیم بالای یه میزه لق ولوق پنجره های یه طرفه دیگه رو تمیز میکردیم.....البته بیشتر ق...ق.......ق.........قر میدادیم..... کلی هم چرت و پرت گفتیم و خندیدیم ......یگانه یه ماژیک پیدا کرده بود که وایت برد نبود رو تخته هر کاری و که میکردیم مینوشت....یه چیزه باحال اینکه اسم وفامیله من از پارسال رو تخته مونده بود.... دختر بندرییییی...... تو ماله منیییی.....میمیروم به کسیییی......لبخند بزنییییی.... اینو با اهنگ بخونیدااااا.... اینو نوشتن رو تخته پایینشم نوشتن_ رقص روی میز_...... بعد زدن تو کاره کفتره کاکل به سر های های...... چه شعرای جوادی!!!!! ولی بدتر از همه منو یگانه یه شعر با لهجه لری میخوندیم فاطمه میزد بازم ما میرقصیدیم.. ..... دستمالای کثیفو خاکیمونو میچرخودیم ومیخوندیم: (( یالا یالا کردوم تا گلمو پیدا کردوم وای یالا یالا کردوم تا تورو پیدا کردوم......نومزده عقد کردومه دادن به مردوم یالا..... یالا یالا کردوم.....)) ماشاا... هیچ کدومم کامل بلد نبودیم...... یگانه میگفت: (( یکی از بچه های نت گفته 5 کیلو چاق شدم یعتی شده 80 کیلو )) من: (( واااااااااااااااااااااااااااای....... زنگه تفریحه اول که خورد دیگه همه قاطی کردن......اهنگ قر علیشمسو میخوندن.......رقاصه دیگه ایم که نداریم بازم منو یگانه بالای میز رپ میقریدیم..... یعنی فقط باید فیلم میگرفتی!!!!فنه بولوتوث بود!!!! همه خیس و کثیف پاچه ها و استینا بالا.....کفشا خیس.....کلا لچه اب بودیم......وقتی راه میرفتیم از بس که کفشامون خیس بود انگار حباب میزد....... زنگه تفریح من کلی نق زدم گشنمه یکی بره بالا به به بخره ولی بازم دوستان سنجد لازم دارن!!!!! فاطمه یه سیب اوورده بود 6 نفر ادم مشترک خوردیمش .....من ویگانه که دستامون کثیف بود فاطمه سیبرو میگرفت جلوی دهنمون گاز میزدیم...... همه جا که تمیز شد کف و در و دیوارم شستیم و کلی اب بازی کردیم من طی دستم بود به هر کی میرسیدم محکم طی و میکشیدم اب میریختم بهش..... فاطمه ام نامردی نکر با شلنگ خیسم کرد..... دبیرمون داد زد اقای .....اقای.....؟؟؟؟؟؟ ما اخر نفهمیدیم فامیلیش چی بود ....مستخدم مدرسمون داره میاد که دستگاه هارو جابجا کنه سنگینه شما خسته شدین ... بچه ها میگفتن ایشون زیاد زحمت نکشه لاغر میشه انقدر کار میکنه ..... ما هام با بلیز شلوار!!! در رفتیم تو کارگاه بقلی ....بعد میخواست بیاد اونجا کار داشت....ماهام موهامونو باز کرده بودیم صفا....نمیدونستیم چکار بکنیم!!!! فاطمه روو میگرفت .......فقط یه چشمش پیدا بود ....نگامون که بهش میوفتاد ..... میترکیدیم..... من بلند شدم وایستادم.....چشمتون روز بد نبینه نمیدونم چادره کی بود؟؟؟ دو زنگه بعد تصویر سازی داشتیم.....قبل از زنگ من رفتم تو کارگاه کفشامو با اسکاچ شستم.....خیس شده بود دیگه...... تو این دو زنگ همه چرت میزدن..... بالاخره زنگه اخر خوردو اومدیم خونه ولی تا برسیم من جون دادم پ.ن.1: ببخشید که انقدر زیاد شد ولی فکر کنم خوشتون اومده باشه....... پ.ن.2: هدف من از این وبلاگ شاد کردنه شماست ....حالا این پستم چطور بود؟؟ تا بعد بای بای........... هر ثانيه در زندگی ما لحظه منحصر به فرد و جدیدی است. لحظه ای که هرگز باز نمیگردد و ما در این لحظات منحصر به فرد به فرزندانمون چه می اموزیم؟؟؟؟؟ به انها یاد می دهیم که دو دو تا میشود چهار تا و یا پاریس ،پایتخت فرانسه است... پس قرار است کی به بچه ها یاد بدهیم چه هستند و که هستند؟؟؟ ما باید به هر یک از انها بگوییم:(( تو می دانی که هستی؟؟؟ تو اعجاز خلقتی!!! تو منحصر به فردی.)) در تمام سالهای که بر دنیا گذشته است ، کودکی شبیه به تو به دنیا نیامده است. نه پاهایش، نه دست هایش، نه انگشتان ماهرش ونه شیوه حرکت و راه رفتنش.... تو شاید شکسپیر یا میکل انژ یا بتهوون شوی!!! تو توتنایی این را داری که هر کسی بشوی..بله تو اعجاز خلقتی، برای همین وقتی که بزرگ شوی، امکان ندارد بتوانی کس دیگری را که او هم معجزه خلقت است، ازار بدهی... تو باید کار کنی همه ما باید کار کنیم تا جهانی را بسازیم که شایستگی فرزندانی را که اعجاز خلقت هستند، را داشته باشد... درباره شجاعت دختر پرسید : (( پس شما فکر میکنید من ادم شجاعی هستم)) جواب دادم:بله اینطور فکر میکنم... دختر گفت: شاید باشم، اخر معلمهای خوبی داشته ام.و ماجرای ان معلم کوچولو در بیمارستان استانفورد را تعریف کرد: مریض کوچکی داشتیم به اسم لیزا که بیماری عجیبی داشت. برادر 5 ساله او هم همین بیماری را داشت، اما بدنش به شکل معجزه اسایی، پادزهر بیماری را ساخته بود و حالا در خون او این ماده وجود داشت..... تنها راه نجات خواهر کوچولوی این پسرک 5 ساله این بود که از بدن او خون بگیرند و به بدن خواهرش تزریق کنند. پزشک موضوع را به زبانی ساده برای پسرک توضیح داد . او چند لحظه فکر کرد و گفت: (( باشه اگه لیزا نجات پیدا میکنه ، باشه.)) در فاصله ای که کار انتقال خون انجام میشد، به تدریج گونه های لیزا رنگ گرفتند و رنگ صورت پسرک و لبخند زیبای رو لب های او پرید... سپس با لب های لرزان از دکتر پرسید: (( حالا میمیرم یا بعدا؟!)) من ودکتر لحظه ای به هم و بعد به او نگاه کردیم. طفلک پسر کوچولو گمان کرده بود قرار است همه خون بدنش را به خواهرش منتقل کنند و با چنین تصوری، تصمیم گرفته بود به این کار رضایت بدهد. انجا بود که من شجاعت را از چنین معلم نازنینی یاد گرفتم.... پی نوشت ۱: به اون بالابی زیاد فکر نکن چون ۱ــ بچه نداری...۲ــ کسی ما رو قاطیه معجزه های خلقت نمی کنه.... پی نوشت ۲: به این پایینی زیاد فکر کن....یاد بگیر نصفه توئه.... پی نوشت۳: این پست و بخاطر داداش علی گذاشتم( البته به خاطر خودم که کتک نخورم) پی نوشت ۴:راجع به قالب نظر بدید.....لطفا... تا بعد بای بای.................... تولد.................تولد............تولد............تولد تولدت مبارک تولد حسین گلم بهترین داداش دنیاست..... حسین جونم تولدت پیشاپیش مبارک داداشی....... تولد داداشمه (۸/۶/۱۳۶۰) همه بیاین وسط .... تولد بهترین داداش دنیا مبارک... تولدت مبارک عزیزم... این دختره منم واست کادو اوردم.... پیشاپیش تولد داداشی های نتی رو هم تبریک میگم: داداش امید سوم این ماه یعنی همین امروز تولدشه داداش تولدت مبارک ایشالا همیشه شاد باشی... داداش ارمین بیست و شیشم این ماه تولدشه٬ تولد تو هم مبارک داداشی ایشالا که ۱۰۰۰ سال زتده باشی... داداش امین که سی و یکم این ماه یعنی اخرین روز تابستون تولدشه تولدت مبارک داداشی ایشالا خوش باشی... تولد همه شهریوریا مبارک...... تا بعد بای بای.... سلام من بعد از یه غیبت تقریبا طولانی برگشتم.... گفته بودم که 23 مرداد عقد تنها پسر خاله محترممه...میخوام واستون تعریف کنم چه اتیشایی که نسوزوندیم.... من که با خیال راحت تا پنجشنبه تهران خونه عمه ام اتراق کرده بودم مامان و بابا رو گذاشته بودم خونه واسه خودم رفتم تهران....گفتم مادام موسیو حالشو ببرن.... صبح روز(جمعه) عروسی با کتک مامان بیدار شدم حالا ساعت چند بود؟؟؟؟(11:30) یه صبحونه ای (البته با ناهار فرقی نداشت) زدم به بدن و رفتم سراغ کامپیوتر عزیز و مشغوله اهنگ گوش کردن و تمرین واسه شب شدم...... مامانم هی حرص میخورد : بیا برو حموم باید ساعت 2:30 بریم ارایشگاه ولی من عین خیالم نبود.....همه میگن خیلی خونسرد و بیخیالم....بگذریم.... خلاصه رفتم حموم و اومدم ناهارم نخوردم رفتیم ارایشگاه.... تو ارایشگاه تا تونستم دلقک بازی در اوردم... مخصوصا وقتی داشتم کمک یکی میکردم تا گنشو بپوشه..... موهای مامانم و پوش داده بود تا درستش کنه یهو که نگاهم به مامانم افتاد ترکیدم.... دیگه باید منو از کف ارایشگاه جمع میکردن ......... با موهای منم همون کارو کرد هی خدا خدا میکردم کسی یادش نیوفته به مامانم خندیدم حالا به خودم بخنده..... خلاصه بخیر گذشت و من ضایع نشدم...موهام یه جورایی فشن کرد ولی تا رسیدیم تالار همش خوابید....اخه این دوماد خیلی کنه بود نمیرفت که پختم از گرما ...بدتر از اون میخواستم پاشم برم وسط قر تو کمرم گیر کرده بود...... امنه شروع کرد: دس دس دس -----------دوماد مرخص.... بیرونش کردیم بالاخره... ما رفتیم سراغ عکس گرفتن و این بساطا ......تا از اتاقی که عکس میگرفتیم اومدم بیرون پریدم وسط .....حالا هی میگفتن بیا بشین سر جات بسه دیگه دیسک کمر گرفتی ....ولی کی به این حرفا گوش میده....عروسی و بزن برقص باشه من بشینم ؟؟؟؟؟؟ زبونتو گاز بگیر این چه حرفیه!!!!! چراغا رو خاموش کردن رقص نورو این حرفا .........دیگه اون وسط سگ صاحابشو نمیشناخت.....تو این وضع اینا جیغ و ویغم میکردن اشک بچه دختر خاله ام در اومد ترسیده بود بیچاره فرستادیمش مردونه.... قر دادنا که تموم شد دوماد دوباره اومد تو!!!! عروس و دوماد بهمون یادگاری دادن و شام خوردیم و پریدیم تو ماشین که بریم یه نوبتم تو خیابون قر بدیم..... البته بگم مامان بابا هارو پست کردیم خونه.......داداشم که راننده بود...دومادمونم که نشست جلو....منو خواهرم و بهاره غلمبه نشستیم عقب ......... 10_15 تا ماشین میشدیم.... کلی رقصیدیم و مسخره بازی در اوردیم........داداشم جلوی ماشین عروسو گرفت اینا انگار منتظر همین بودن.... پیاده شدن کلی رقصیدن ......شاباش گرفتن و از این حرفا دیگه... یه اقای تپل رو موتور بود میرقصید از همه با نمک تر بود....گوشتالو.......به به.......(به خدا فامیل عروس بود این یکی،همه تپلا که فامیل ما نیستن) دیگه همین جاتون خالی خیلی خیلی خوش گذشت............ پی نوشت1:از همه اینا بگذریم من فردا صبح ساعت 9 بیدار شدم رکورد خوبی بود...... پی نوشت2:ببخشید اگه زیاد شد دیگه......تازه خیلیاشو فاکتور گرفتم...... پی نوشت3: برید به داداش کوروش سر بزنید وبلاگ جدید زده(دوستان درجه یک) میتونید از تو لینک دونی من برید....... پی نوشت۴:امید حسین و منای عزیز پیوندتون مبارک..... سلام دوستای گلم..... امروز میخوام خوابی که دیشب دیدم و براتون تعریف کنم.....خوب بریم سر اصل مطلب.... دیشب خواب دیدم مردم...( مرد نه ،میت شدن منظورم بود) خواب دیدم با دو تا مرد که توی خواب میشناختشون( ولی توی بیداری هرچی فکر کردم کسی و با اون مشخصات یادم نمیاد)داشتم دنبال یه چیزی میگشتم..... ما توی اون دنیا بودیم گفتم که مرده بودم!! اونجا یه سالن خیلی بزرگ بود که یه عالمه در داشت.....یه سالن کاملا سفید......ما سه تا دنبال یه چیزی میدویدیم.....یه نور بود...... یه نور زرد که جلوی یکی از درا ظاهر شده بود..... . ما باید با اون نوره میرفتیم..........حالا کجا نمیدونم دیگه....ولی دیر رسیدیم و نور نا پدید شد..... . دری که پشت نور بود و باز کردیم و رفتیم تو.....یه ایوان بود.... ولی هیچ پله ای به حیاط زیرش نداشت......اون پایین یه حیاط بزرگ بود....یه سری دختر و پسر اون پایین نشسته بودن....اونا هم مثل ما از نورشون جا مونده بودن......... همش تو فکر این بودم که چجوری بدون پله بریم پیششون....بعد یکی از پسرا بلند شد اومد طرف ما که ببرتمون پایین.....اون میتونست روی دیوار راه بره!!!! در واقع ما هم میتونستیم!!! اون پایین من با چند تا از دخترا اشنا شدم....اونا خیلی خوب بودن...نزدیک به 6-7 نفر بودیم....من با دو تا از اونا صمیمی شده بودم... اسم یکیشون ارزو بود و اسم اون یکی رویا. رویا یک سال بود که اونجا منتظر نورش بود!!! دست هر کدوم از ما یه نوع نون بود...نونی که دست من بود عین نون محلی بود که چند تاشو روی هم گذاشته باشن ...نونی که دست ارزو بود....مثل نون شیرمال بود...همه به هم نون تعارف میکردن.... من تا حالا همچین مزه ای رو نچشیده بودم!!!!!خیلی خوشمزه بود!!! منو ارزو اومدیم روی زمین...چند تا مغازه رفتیم، یه چیزایی خریدیم ومیخوردیم و میخندیدیم. دوباره برگشتیم اون دنیا ..........اون بالا............. رفتیم لب دریا....ساحل فوق العاده زیبایی داشت با تخته سنگای بزرگ و سفید....من وارزو روی تخته سنگا وایستاده بودیم ....اب خودشو به سنگا میکوبید........... زیبا ترین منظره ای بود که تا حالا توی عمرم دیده بودم...... ما توی اب رفتیم که شنا کنیم ولی بیشتر انگار داشتیم توی اب پرواز میکردیم!!!دستامونو باز کرده بودیم و توی اب حرکت میکردیم.................... پی نوشت۱: اصلا دوست نداشتم از خواب بیدار بشم اونجا هم خیلی قشنگ بود هم خیلی باحال ......ولی خوب چه میشه کرد مامانم کلید کرده بود که سمیرا بیدار شو بسه دیگه چقدر میخوابی؟؟؟؟ پی نوشت۲: وقتی داشتم اینو مینوشتم با خودم گفتم: ماشاا... خواب نیست که رمان تخیلیه!!! مشه ازش یه فیلم سینمایی توپ ساخت!!! پی نوشت3: یادتون نره نظر بدید........ تا بعد................. سلام به همه دوستان گلم از اینکه چند وقت غایب بودم و بهتون سر نزدم واقعا معذرت میخوام. به بعضی دوستان اطلاع دادم یه مقدار ناخوش بودم 1مرداد یعنی 3 روز پیش یه سری از اهل فامیل و جمع کردیم جاتون خالی رفتیم شهر بازی. خانواده ما البته بجز داداشم( طفلی سر کار بود) خاله ودایی و.... که سر جمع سه عدد ماشین شدیم. اولش که اشتباه رفتیم پارک بقلی هی گفتم: اشتباه اومدید .... ولی کو گوش شنوا؟؟؟ اقایون محترم با 1000 زحمت جای پارک گیر اوردن تازه پیاده شدن... که پسر خاله ام اومده میگه اشتباه اومدید پارکینگ بقلیه!!! البته تقریبا یه دو ساعتی شد فهمیدیم چی میگه چون از زور خنده اشکش در اومده بود. بیستو سوم ههمین ماه مراسم عقدشه زیادی ذوق زده شده حالا بزار دستش بیوفته تو خرج بهش میگم! بالا خره به سلامت رسیدیم داخل پارک و یه جا مستقر شدیم. ما اهل بازیاش پاشدیم بریم دنبال شیطونی(طبق معمول) خلاصه یکی مادر خرج شد و رفت بلیط خرید. اولین چیزی که سوار شدیم اسمش یادم نیست ولی گرده ملت رو به بیرون دور تا دور میشنن اینم میبرتت اون بال میچرخونه.... باحاله یهو دلت میریزه. جاتون خالی انقدر جیغ زدم که حنجره ام ورم کرد. وقتی وایستاد حالا امنه جیغ میزد یه دلقک بازی در اورد!!! به پسر داییم میگفتم میخوای تاب کودک سوارت کنم کوچولو؟؟؟؟؟؟ بعد این کشتی مسخره هرو سوار شدیم من میخواستم ترن هوایی سوار شم نزاشتن!! تو کشتی که بودیم پسر خاله ام میزد ماهم عین دیوونه ها دست وسوت وجیغ و قر قر بیا وسط!!!! یه چیزی بود بهش میگفتن قالیچه پرنده من از اون ترسیدم چون خیلی بلند بود منم بااجازه بزگترا ترس از ارتفاع دارم. البته بیشتر از اینکه ترسناک باشه دردناک بود..............اخه من و بهاره کنار هم نشسته بودیم بهاره یه مقدار که چه عرض کنم چاقالو خانومه ( قابل توجه 4 سال از من کوچیکتره 4 برابر منه) حالا فکر کن اون بالا یه تن گوشت و چربی میریختن رومن بدبخت بینوا منم لاغرم پرس شدم!!!!! حالا بدتر از اون شکم شهاب خیلی بزرگه میله محافظ بسته نمیشد!!!!!! انقدر خندیدم!!!!! پسر دایی و پسر خالم یه چیز سوار شدن که کاملا بر عکس میشد. محمد رضا جیباشو خالی کرد داد به من یه مشت پول مچاله ریخت تو بغل من فقط 2 ساعت داشتم پولای اقا رو مرتب میکردم.....! بعد واسه خوردن شام برگشتیم سمت جایی که نشسته بودیم.... جاتون بازم خالی دلتون نخواد( البته بخوادم به من ربطی نداره) امنه الویه درست کرده بود. چون داشتیم میومدیم 2 تا تخم مرغ خورده بودم فقط یه ساندویچ جا شد بزنیم به بدن..... نرجس میگفت:تو عین گودزیلا میخوری!!!!!! منم تو دلم گفتم:شما یه فکری به حاله شوهرت بکن که محافظش بسته نمیشد!!! خلاصه گفتیم وخندیدم و برگشتیم خونه.......... البته فردا صبح که پا شدیم ازبسکه جیغ الکی زده بودم صدام عین صدای بوغلمون شده بود....... اینم یه خاطره دیگه از ابجیتون........ نظر یادتون نره....... تا بعد بای بای.......... یک دوست واقعی شانه هایش از گریه تو تر خواهد بود . یک دوست معمولی اسم کوچک والدین تو را نمی داند . یک دوست واقعی شاید تلفن آنها را جایی نوشته باشد . یک دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو می آورد . یک دوست واقعی زود تر به کمک تو می آید و تا دیر وقت برای تمیز کردن می ماند . دوست معمولی از دیر تماس گرفتن تو دلگیر و ناراحت می شود . دوست واقعی می پرسد که چرا نتوانستی زود تر تماس بگیری . دوست معمولی دوست دارد به مشکلات تو گوش دهد . دوست واقعی سعی در حل آنها می کند. یک دوست معمولی مانند یک مهمان عمل می کند و منتظر می شود تا از او پذیرایی کنی . یک دوست واقعی به سوی یخچال رفته و از خود پذیرایی می کند . یک دوست معمولی میپندارد که دوستی شما بعد از یک مرافعه معمولی تمام می شود . یک دوست واقعی می داند که بعد از یک مرافعه دوستی شما محکمتر می شود . یک دوست واقعی کسی است که وقتی همه تو را ترک کرده اند با تو می ماند . عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم كه در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش ونوش مي ديدم نخستين نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه مي كردم عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم كه مي ديدم يكي عريان ولرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگين زمين وآسمان را واژگون مستانه مي كردم عجب صبري خدا دارد! اگرمن جاي او بودم نه طاعت مي پذيرفتم نه گوش از بهر استغفاراين بيدادگرهاتيز كرده پاره پاره در كف زاهد نمايان تسبيح راصد دانه ميكردم عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي اوبودم براي خاطر تنها مجنون ِصحراگرد ِبي سامان هزاران ليلي ناز آفرين راكوبه كو آواره وديوانه ميكردم. عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم به گرد شمع ِسوزان ِدل ِعشاق ِسرگردان سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي كردم. عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم به عرش كبريايي باهمه صبر خدايي تاكه مي ديدم عزيز نا بجايي ناز بريك ناروا كرده خواري مي فروشد گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه ميكردم. عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي اوبودم كه مي ديدم مشوش عارف وعامي زبرق فتنه ي اين علم عالم سوز ِمردم كش به جزانديشه ي عشق ووفا معدوم هر فكري در اين دنياي پر افسانه مي كردم عجب صبري خدا دارد! چرا من جاي او باشم همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته وتاب تماشاي تمام زشت كاري هاي اين مخلوق را دارد! وگرنه من جاي اوچو بودم يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل فرزانه مي كرد عجب صبري خدا دارد! عجب صبري خدا دارد! تا بعد.......... خدای عزيز به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟
خدای عزيز شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمیکشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.
خدای عزيز اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفشهای جديدم رو بهت نشون ميدم.
خدای عزيز
شرط میبندم خيلی برايت سخت است که همه آدمهای روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمیتوانم همچين کاری کنم.
خدای عزيز در مدرسه به ما گفتهاند که تو چکار میکنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام میدهد؟
خدای عزيز آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟
خدای عزيز اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرفهای زشتی را که توی بازی بولينگ میزند، تو خانه هم استفاده کند،به بهشت نمیرود؟
خدای عزيز آيا تو وافعاً میخواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟
خدای عزيز چه کسی دور کشورها خط میکشد؟
خدای عزيز من به عروسی رفتم و آنها توی کليسا همديگر را بوسيدند. اين از نظر تو اشکالی نداره؟
خدای عزيز آيا تو واقعاً منظورت اين بوده که آ« نسبت به ديگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار میکنند؟ آ» اگر اين طور باشد، من بايد حساب برادرم را برسم.
خدای عزيز بخاطر برادر کوچولويم از تو متشکرم، اما چيزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، يک توله سگ بود.
خدای عزيز وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی دربارهات گفت که از آدمها انتظار نمیرود بگويند. به هر حال، اميدوارم به او صدمهای نزنی.
خدای عزيز لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هيچ چيز او تو نخواسته بودم. میتوانی دربارهاش پرس و جو کنی.
خدای عزيز برادر من يک موش صحرايی است. تو بايد به اون دم هم میدادیها! ها!
خدای عزيز من میخواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اينهمه مو در تمام بدنش.
خدای عزيز فکر میکنم منگنه يکی از بهترين اختراعاتت باشد.
خدای عزيز من هميشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمیکنم.
خدای عزيز از همۀ کسانی که برای تو کار میکنند، من نوح و داود را بيشتر دوست دارم.
خدای عزيز برادرم يه چيزايی دربارۀ به دنيا آمدن بچهها گفت، اما اونها درست به نظر نمیرسند. مگر نه؟
خدای عزيز ما خواندهايم که توماس اديسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاسهای دينی يکشنبهها به ما گفتند تو اين کار رو کردی. بنابراين شرط میبندم او فکر تو را دزديده.
خدای عزيز آدمهای بد به نوح خنديدند آ« تو احمقی چون روی زمين خشک کشتی میسازي آ» اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همين کارو میکردم.
خدای عزيز لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه میکنم.
خدای عزيز فکر نمیکنم هيچ کس میتوانست خدايی بهتر از تو باشد. میخوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه الان تو خدايی، نمیزنم.
خدای عزيز هيچ فکر نمیکردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سهشنبه ساخته بودی، ديدم، معرکه بود.
منبع : گروه روزنه پی نوشت اول:ولادت حضرت علی (ع) و روز پدر وبه تمام باباهای گل از جمله بابای خودم تبریک میگم. پی نوشت دوم: به خدا روز دختر تولد حضرت معصومه ست چرا کسی مارو تحویل نمیگیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ روز پسرم داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا بعد ....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
امروز ششم مهره 5 روزه که میریم مدرسه(جمعه رو حساب نکردم).....همین طور که یه سری از شما میدونین منو یگانه(شهرزاد قصه گو) تویه کلاسیم......به خاطره همین کلاسه محترم سوم گرافیک یه مقدار شلوغه.... ![]()
![]()
![]()
ملیکا جوووووونم و فاطمه جوووووونمو جدا کردن تا کمتر اذیت کنیم ولی بدتر شده چون یه ریز وسط سالن میریم دم کلاسای همدیگه.....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یه عالمه صندلی و میز و کامپیوتر و .......با یک وجب خاک روی همشون جلوی ما ظاهر شد.......
بچه های گروه ما میگفتن اشتباه شده ما الان یه کلاسه دیگه داریم!!!! ولی اش کشک خاله به هر حال پاته چه بخوری چه نخوری!!!![]()
![]()
همه جا کثیف.....وااااااای!!!!
![]()
![]()
![]()
خلاصه با یه جارو افتادم به جونش ....یگانه ام داشت اگراندیسور هارو (دستگاه های چاپ عکس) جابجا میکرد تا من دارم از اون بالا خاک میریزم به اونا نریزه....![]()
![]()
![]()
![]()
ولی وقتی دیدن دبیرمون داره کار میکنه به غیرتشون بر خورد بلند شدن....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فاطمه روی در میزد و دختر بندری میخوند منو یگانه ام اون بالا ده برقص........![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اگه............ وااااااااااااااااااااااای .............
وااااااااااااااااااااااااای.....
واااااااااااااااااااای ......
))![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وظیفه اونه ما عین (...) بلا نسبت کار کردیم....
.
هر کدوم یه چادر گیر اووردیم کشیدیم به کله مون....
کفشامونو در اوورده بودیم تا خشک بشه ولی زهی خیاله باطل تا الان کفشام هنوز خشک نشده.....جورابامونو با سوزن ته گرد زده بودیم به برد خشک بشه...............
جورابه مارک داره نو
!!!!!!اااااااااااااااااااای خداااااااا!!!!!!![]()
![]()
![]()
تا زیره زانوم بود .....
یگانه که دیگه صدای خنده اش نمیومد فقط دهنش باز بود اشک از چشماش میومد......
حالا من با اون چادر روی صندلی قر میدادم..... یگانه که می گفت : (( من برم خونه باید برم حموم دستشوییم ریخت!!!!))![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ولی هر جور بود منو یگانه که 12 تا کاراکتره تاییدی رو داشتیم......
نمیتونستم قدم ازقدم بردارم........ولی به هر حال خوش گذشت.......
خیلیم خوش گذشت .....
فقط جای بقیه بچه ها خالی بود.........![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



.gif)

.gif)
.gif)
.gif)
.jpg)

ولی خدا رو شکر الان حالم خوبه.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نرجس میگفت مگه عروسی عمه اتونه این کارارو میکنین ؟؟؟؟؟؟ گفتم ببین با کلاس بازیو بزار کنار یه امشبرو بزار خوش باشیم ...... نترس از هالیوود اخراجت نمیکنن!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
با این هیکل اینهمه میخوری کجا جا میدی؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


